شهید میرحسینی
سلام دوستان به وبلاگ شهدای دارالولایه سیستان خوش آمدید
امیدوارم بتونم این شهدای بزرگ را به خوبی معرفی کنم با نظرهای زیبای شما
![]()

معرفی شهید:
سردار سرلشکر شهیدحاج قاسم میرحسینی
درادامه پست ها درموردشون بیشترمطلب میزارم

سلام دوستان به وبلاگ شهدای دارالولایه سیستان خوش آمدید
امیدوارم بتونم این شهدای بزرگ را به خوبی معرفی کنم با نظرهای زیبای شما
![]()

معرفی شهید:
سردار سرلشکر شهیدحاج قاسم میرحسینی
درادامه پست ها درموردشون بیشترمطلب میزارم

شهید حاج محبعلی فارسی و
سردار رشید حاج قاسم سلیمانی

محمد ابراهیم میرشکار


رفته بودیم شبی سمت حرم یادت هست ؟
خواستم مثل کبوتر بپرم یادت هست ؟
توی این عکس به جا مانده عصا دستم نیست
پیش از آن حادثه پای دگرم یادت هست ؟
رنگ و رو رفته ترین تاقچه خانه مان
مهر و تسبیح و کتاب پدرم یادت هست ؟
خانه کوچکمان کاهگلی بود ، جنون
در همان خانه شبی زد به سرم یادت هست ؟
قصد کردم که بگیرم نفس دشمن را
و جگرگاه ستم را بدرم یادت هست ؟
خواهر کوچک من تند قدم بر میداشت
گریه می کرد که او را ببرم یادت هست ؟
گریه می کرد در آن لحظه عروسک میخواست
قول دادم که برایش بخرم ، یادت هست ؟
راستی شاعر همسنگرمان اسمش بود
اسم او رفته چه حیف از نظرم یادت هست ؟
شعرهایش همه از جنس کبوتر ، باران
دیرگاهی است از او بی خبرم یادت هست ؟
آن شب شوم ، شب مرده ، شب دردانگیز
آن شب شوم که خون شد جگرم یادت هست ؟
توی اروند در آن نیمه شب با قایق
چارده ساله علی ، همسفرم یادت هست ؟
ناله ای کرد و به یک باره به اروند افتاد
بعد از آن واقعه خم شد کمرم یادت هست ؟
سرخ شد چهره اروند و تلاطم می کرد
جستجوهای غم انگیز ترم یادت هست ؟
مادرش تا کمر کوچه به دنبالم بود
بسته ای داد برایش ببرم یادت هست ؟
بعد یک ماه همان کوچه ، همان مادر بود
ضجه های پسرم ، هی پسرم یادت هست ؟
چارده سال از آن حادثه ها می گذرد
چارده سال چه آمد به سرم یادت هست ؟
توی این صفحه به این عکس کمی دقت کن
توی صف از همه دنبالترم یادت هست ؟
لحظ ای بود که از دسته جدا افتادم
لحظه ای بعد که بی بال و پرم یادت هست ؟
اتفاقی که مرا خانه نشین کرد افتاد
و نشد مثل کبوتر بپرم یادت هست ؟

![]()
من می خواهم در آینده شهید بشوم …
معلم پرید وسط حرف علی و گفت :
ببین علی جان موضوع انشا
این بود که در آینده می خواهین چکاره بشین
، باید در مورد یه شغل یا کار توضیح می دادی
!!! مثلا پدر خودت چه کاره است ؟
آقا اجازه … شهید …
![]()

هرکس میخواهد مارابشناسد داستان کربلا را بخواند.
هرچند اگر دل کربلایی نباشد، خواندن داستان را نیز سودی نیست.
شهید آوینی

شهید غلامرضا جهانتیغ



معرفی شهید:
شهید بزرگوار بهمن خسروی
ایشان در سال 1338 در روستای جزینک از توابع بخش
شهرکی نارویی زابل چشم به جهان گشودند.
و در عملیات والفجر چهار در منطقه پنجوین عراق در سال
1362 در سن 24 سالگی به فیض شهادت نایل آمد



معرفی شهید:
شهید عیسی شیخ حسینی
ایشان در سن 13 سالگی به درجه شهادت نایل
شدند.
محل شهادت: این شهید بزرگوار فکه در عملیات والفجر1 بوده است.
محل دفن شهید: زابل زیارگاه بی بی دوست



کوچه هایمان را به نامشان کردیم
که هرگاه آدرس منزلمان را می دهیم
بدانیم از گذرگاه خون کدام شهید است
که با آرامش به خانه می رسیم !


هزار هزار شور و شوق
لبان پر ز خنده
هزار هزار بسیجی
هزار هزار پرنده
هزار هزار پهلوون
هزار هزار همخونه
رفتند که ما بمونیم
رفتند که دین بمونه
…….
*شهدا را یاد کنیم اگرچه با یک صلوات*

![]()
اول پاییز بود و در کلاس
دفتر خود را معلم باز کرد
بعد با نام خدای مهربان
درس اول آب را آغاز کرد
گفت بابا آب داد و بچه ها
یک صدا گفتند بابا آب داد
دخترک اما لبانش بسته ماند
گریه کرد و صورتش را تاب داد
او ندیده بود بابا را ولی
عکس او را دیده در قابی سپید
یادش آمد مادرش یک روز گفت
دخترم بابای پاکت شد شهید
مدتی در فکر بابا غرق بود
تا که دستی اشک او را پاک کرد
بچه ها خاموش ماندند و کلاس
آشنا شد با سکوتی تلخ و سرد
دختری در گوشه ای آهسته باز
گفت بابا آب داد و داد نان
شد معلم گونه هایش خیس و گفت
بچه ها بابای زهرا داد جان
بعد روی تخته سبز کلاس
عکس چندین لاله زیبا کشید
گفت درس اول ما بچه ها
درس ایثار و وفا ، درس شهید
مشق شب را هر که با بابای خود
باز بابا آب داد و نان نوشت
دخترک اما میان دفترش
ریخت اشک و “داد بابا ، جان” نوشت



شهید بزرگوار:
شهید دانش آموز محمد علی جعفری
ایشان در سال 1341 در زاهدان متولد شدند
ودر سال 1360 درپستان به شهادت رسیدند
روحشان شاد و یادشان گرامی

![]()

مبادا گمان کنید آنان
دلخسته از دنیا بودند
آنان دلبسته دنیا نبودند 
